عبدالله مستوفى
325
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
كه آنروزى كه اين آقازاده به اين سمت وارد اداره شود ، من از در ديگر اداره بيرون خواهم رفت زيرا اصل مسلم سابقهء خدمت و ترفيع ادارى ، با اين عمل آقاى وزير از بين ميرود . » ده پانزده روزى مطلب مسكوت ماند ، منهم با وزير نظر بسابقهء خصوصيتى كه خودم و برادرم با او داشتيم ، با كمال گرمى بودم و اين مذاكرات در كار ادارى ابدا تفاوتى حاصل نكرد . محل ادارهء دول غيرهمجوار با ادارهء روس در يك اطاق بزرگ بود . يك روز صبح كه وارد اطاق شدم ، ديدم نورچشمى پشت ميز ادارهء دول غيرهمجوار نشسته است و چند نفرى هم اطرافش هستند . يكسر جلو ميز ايشان آمده تبريك گفتم و به سمت ميز خود رفته كشو خود را گشوده كاغذهاى شخصى را در بغل گذاشتم و برخاسته به منزل آمدم . اول شب رفقا آمدند ، هريك راهى كه براى اصلاح فكر كرده بودند پيشنهاد ميكردند ، اكثريت ميگفت : « خوب است همگى دست از كار بكشيم » گفتم : « اين كار را كه حتما نخواهيد كرد زيرا وزارت خارجه كارخانهء ريسمانريسى نيست كه كارهاى آن با اعتصاب سروصورت بگيرد و آنگاه نسبت بشماها كارى واقع نشده است . گفتند : « اصل مسلم سابقه و ترفيع ادارى پامال شده است . اگر هر وزيرى كه وارد مىشود بخواهد يكى از قوم خويشهاى خود را آن هم با مقام رياست بر اداره تحميل كند پس ماها بچه اميد جان ميكنيم ؟ » گفتم : « در اين زمينه حق با شماست ، تعرض منهم براى همين موضوع است ، ولى اعتراض جمعى ما ممكن است در خارج بنفعپرستى شخصى ما و بخصوص من تعبير شود . بنابراين خواهش ميكنم آقايان تحمل كنند و مرا با آقاى وزير تنها بگذارند . اميدوارم با متانت و مقاومت منفى بتوانم بايشان و اخلاف ايشان حالى كنم كه اصل مسلم سابقه را نميتوان از بين برد و مخصوصا بشما توصيه ميكنم كه در احترام بزرگترها و نگاهدارى صميميت ، بيشتر ، ساعى باشيد » . وزير يكى از اعضاى مهم سابق وزارت خارجه بود و رويهء استمالت وزراء را از اعضاء منتهى از روى اصول قديمى به خوبى ميدانست . از فردا درجهبدرجه شروع به عمل كرد ، اول نامهاى بقلم منشى مخصوص خود به من نوشت كه : « دو روز است باداره نميآئيد ، مشوش شدم كه مبادا كسالتى داشته باشيد ، انشاء اللّه بلا دور است . » البته اين نامه بيجواب ماند . سر پيغام وزير بوسيلهء بعضى از محارم باز شد ، من جواب گفتم : « پنج سال و نيم در پطرزبورغ و يكسال و نيم در تهران ، جز دو ماه ، دقيقهاى راحت نداشتهام ، ميخواستم قدرى استراحت كنم . » بالاخره دست بدامان خصوصيت با برادرم آقا ميرزا رضا شده بوسيلهء او پيغام فرستاد و جنرال كنسلگرى تفليس يعنى نردبان سفارت پطرزبورغ را وعده كرد . گفتم : « بفرمائيد سفارت كبراى اسلامبول ! من اصلا در وزارتخانهايكه اصل مسلم سابقه را به اين مفتى پامال كنند ، خدمت نخواهم كرد . تعرض من از راه شخص خودم نيست بلكه براى حفظ اساس وزارتخانه است . » در جواب اين جمله گفته بود : « حالا كارى است شده ، براى ترميم آن چه بايد كرد ؟ » گفتم : « اين كار يك چاره دارد و بس و آن اين است كه آقاى وزير فرزندى را از رياست اداره خارج كنند و به او يك شغل ثباتى در يكى از ادارات وزارت خارجه بدهند . منهم ولو براى يك هفته باشد ، مخصوصا برياست ادارهء دول غيرهمجوار برقرار شوم . آن وقت اگر وزير مرا براى كارگزارى ساوجبلاغ مكرى هم تعيين كنند ، با كمال اطاعت خواهم رفت .